به باغ راهِ خزان و بهار نتوان بست به رویِ بخت درِ روزگار نتوان بست کنارِ کِشت چه خوش می سرود دهقانی که: سیل حادثه را رهگذار نتوان بست
مگر کسی دهنِ شیشه وا کند، ورنه دهانِ شکوۀ ما در خمار نتوان بست شکوفه رفت و قلندروَش این حکایت گفت که:برگ تا نفشانند،بار نتوان بست دی است نوبت ما بی بضاعتان،ساقی! که عقدِ دخترِ رز در بهار نتوان بست ...